خرید بک لینک
سلام دخترکم؛با خودم خیلی وفته قرار گذاشتم کمتر ناله کنم.....ولی خوب چه کنم سوژه زیاد میاد دستم واسه ناله کردن ؛) مثلا اینکه زمان داره از دست میره و من مدتهاست یه جا ایستادم....پارسال این موقع در تب و تاب مهاجرت بودیم چه حال وصف نشدنی بود....حالا همون نقطه اول با از دست دادن کل سرمایه....به حکمت و قسمت و رحمت و قلی و نقی کاری ندارم....که هر چه هست بی تدبیری خودمون بوده.....میدونی دخترک شاید دچار سندروم 32 سالگی شدم....که وقتی بهش نزدیک میشم ترس میوفته تو جونم که تو باز داری حرف میزنی..باز یه تولد دیگه و یه شمع با عدد اضافه و ارزوهای تلبار و تکراری..... بشین باز نیمه شب قلم و کاغذ بردار لیست کن ارزوهات رو...ببین مادرت کجا ایستاده.... زیر پاهاش سست شده....میخواد سقوط کنه....حتی ادای ادم های خوشحال رو نمی تونه در بیاره.... این دوره هم تموم میشه....اوضاع تغییر چندانی نمیکنه....شاید راه رو دارم اشتباه میرم. یک زن معمولی با خواسته های معمولی اینجاست.....انقد سخته این سبک زندگی که هیچ چیزی سر جای خودش نیست؟؟؟؟ به نظرم تنها چیزی که الان سرجای خودش قرار داره تنها و تنها تو هستی

برچسب: نویسنده: نگار نیکنام تاريخ: سه شنبه 30 آذر 1395 ساعت: 2:44

زنگ زدم به دوستی که دقیقا با هم باردار شدیم .....دخترش گوشی رو برداشت و با زبون خنده دارش با من حرف زد....منم چند دقیقه انگار که منظور همدیگه رو میفهمیدیم باهاش حرف زدم البته نمیدونم چرا وسط حرف من قطع کرد!!!!یاد تو افتادم که طبق سناریوی تکراری اگه تو بودی الان........ حس میکنم حرفام با تو ته کشیدن. شاید در اینجا رو ببندم. حالا اگه کسی اینجا رو خوند که ممنونم ازش.اگه هم نخوند هیچ اتفاق خاصی نمیوفته.....انگار از اول قرار نبوده بیوفته..... من حس بیخودی دارم.حس یه ادم که زندگیش مثل نوار مغزی یه ادم مرگ مغزی شده.....کارهای تکراری و بدون هیچ شادی....مثل عنکبوتی که تار تنیده و خودش لای تارها داره اسیر میشه. شاید یه مدت سکوت حالم رو بهتر کنه. تو که میدونی مادرت به چه چیزی احتیاج داره؟؟؟ نه ...

برچسب: سکوت,سکوت بره ها,سکوتم از رضایت نیست, نویسنده: نگار نیکنام تاريخ: سه شنبه 30 آذر 1395 ساعت: 2:44

دخترکم یادمه پارسال نه خدای من دو سال پیش.....بود که این موقع تو خودت رو به مادر نشون دادی و حس خوشحالی و ترس به سراغم اومد.یادمه خواهرت از شدت خوشحالی گریه کرد و پدرت گفت چه عالی و البته یه جمله نچسب هم میگفت که ما رو اب برده و تو هم روش.... امروز رفتم پارک قدیمی شهر که عکس بگیرم از برگهای پاییزی که همه رو جمع کرده بودن یاد تو افتادم که تو رو داشتم و شب بود و من و پدرت و خواهرت اومدیم این پارک و با برگهای پاییزی تلنبار کلی عکس گرفتیم و من همش ژست زنهای حامله رو میگرفتم و صورتم عین فرشته ها شده بود.باور کن.....همه میگفتن چقدر مادری بهت میاد.... ولی من تو وجودم ترس داشتم از اومدن بی موقع تو.من هم دوست داشتم هم نه....ولی خوب گفتیم ما رو که اب برده تو هم روش.....اره یادمه اذر بود و تو گفتی که مامان من هستم.... امروز تو پارک هیچ کس نبود...فقط من و خاطره بازی....که میبینی داستان دخترک هم داره تو اغوش تاریخ به خواب میره...روی زمین دنبال سوژه بودم که یهو نور خورشید رو دیدم از لای درختها نمیدونی چه عشوه بازی میکرد و میگفت روی زمین خبری نیست دنبال من بیا....و حواست باشه هر چه هستی من در تو منع

برچسب: خاطره بازی,خاطره بازی پایین روچی,خاطره بازی یگانه, نویسنده: نگار نیکنام تاريخ: سه شنبه 30 آذر 1395 ساعت: 2:44

سلام دخترکم؛ این روزها معمولی میگذرن. از اون اتفاقات مهیج و تکون دهنده خبری نیست....خوب زندگی همینه دیگه.مهم اینه که ما چطوری باهاش کنار بیایم.دخترم همیشه به بغضی ته گلوم هست که خیلی دیر به دیر میشکنه....مثلا دیروز با دوستم حرف میزدم و قرار قلبش رو عمل کنه....مدام میگفت حلالم کن....منم بغض گلوم رو گرفته بود و همش میگفتم نگو اینجوری....لحظه های خوب و به یاد موندنی که باهم داشتیم مثل فیلم از جلو چشمام رد میشد و هی میگفتم نگو اینجوری.....مثلا سالها قبل چقد شادتر بودیم و چقدر راحت قهقهه میزدیم....الان چقدر اوضاع تغییر کرده.روز به روز ادمهای زندگیم مچاله تر میشن و غمگین تر و بیمار تر....همیشه فکر میکنم اگه تو بودی نسل تو چطور میشدی؟؟چقدر شاد و مرفه و حال خوب داشتی.....میدونی دخترم هر چی جلوتر میریم انگار داریم برمی گردیم!!!! اوضاع بهتر که نمیشه بدتر هم میشه....باز از ترس نامعلوم سرنوشت تو میگم خوبه که نیستی..... حالا این روزها میگذره.....هیچ عجله ای ندارم....اگه تلخ باشه؛ اگه شیرین ؛ چون زمان به اندازه کافی عجول هست ..... فقط دوست دارم ارزوهام رو عملی کنم.... وقتی میخوام بگم دنیا رو جایی ب

برچسب: ترس,ترسناک,ترسناک ترین فیلم دنیا, نویسنده: نگار نیکنام تاريخ: شنبه 6 آذر 1395 ساعت: 12:34

دیشب چه خواب بدی دیدم که یهو از خواب پریدم و کنارم دنبال تو گشتم....که خدا رو شکر تو نبودی کنارم...طبق معمول بالا سرم موبایل و هندزفری و کتاب و کرم مرطوب کننده بود.... خواب دیدم دوستم که الان حال مساعدی نداره داره یه دختر به دنیا میاره.خیلی خیلی درد میکشید و من تمام مدت انگار دردش رو حس میکردم....باور میکنی دخترکم الان هم درد دارم!!!! انقد اخه ادم واقعی خواب ببینه..حسش کنه....نمیدونم.....این روزها حال من مثل یه ادم سرگردون سرو حال میمونه....که هر روز رو برای خودش زندگی میکنه....مشغولم به دل مشغولی های روزمره ولی کار مفیدی انجام نمیشه....از برنامه هام خیلی عقب افتادم....هیچ حرکت مثبتی انجام نشده و حس خوبی نسبت به خودم ندارم.....مادرت در استانه 32 سالگی قرار داره و باز اون حس ها میان سراغش که الان کجا هستی و باز تو کاری نکردی و داری در جا میزنی.....انقدر درجا زدم که زیر پاهام گود شدن....انقد نه تو نمی تونی و تو زود خسته میشی شنیدم .....انقد سنگ جلو پام هست....که استانه 32 سالگی رو برام تلخ کردن....انقد هم بهانه زیاد دارم که بشینم غر بزنم و زانوی غم بغل بگیرم....از محل زندگی و بی پولی و ن

برچسب: استانهای ایران,استانهای ایران به ترتیب,آستانه, نویسنده: نگار نیکنام تاريخ: شنبه 6 آذر 1395 ساعت: 12:34

صفحه بندی